خانه / داستان ها

داستان ها

داستان امام رضا (ع) و مردی که نمیتوانست سخن بگوید

داستان امام رضا (ع) و مردی که نمیتوانست سخن بگوید راهزنان به خیال اینکه تاجری ثروتمند است و جای پولهایش را نشان نمی دهد ، گرفتندش و تا توانستند شکنجه اش دادند. دهانش را پر از برف کرده بودند ساعتها. یکی شان دلش به رحم آمده بود و فراری اش …

ادامه نوشته »

امام رضا (ع) و توصیه به یک مرد سنی مذهب

از مدینه تا خراسان شتربان امام بود. مردی از روستاهای اصفهان. سنی مذهب. به خراسان که رسیدند امام کرایه شان را داد.ر و کرد به امام: “پسرپیامبر!دست خطی بدهید برا ی تبرک با خودم ببرم اصفهان . ”امام برایش نوشتند:”دوست آل محمد باش، هر چند خطاکار باشی. دوستان و شیعیان …

ادامه نوشته »

توصیه امام رضا (ع) به مردان متاهل

رفته بودم دیدن امام، محاسن شان را رنگ کرده بودند، مشکی شده بودو زیبا! گفتم: مبارک باشد. فرمود: همیشه تمیز و آراسته باش مخصوصا برای همسرت. تو دلت می‌خواهد وقتی می روی خانه همسرت را ناآراسته ببینی؟ گفتم: نه یابن رسول الله علی بن موسی فرمود: او هم از تو …

ادامه نوشته »

چرا به امام علی بن موسی ، رضا می گویند ؟

به امام جواد(ع) گفتم:”بعضی ها می گویند مامون به پدرت لقب رضا داد، وقتی به ولایت عهدی راضی شد.” گفت:”دروغ می گویند . پدرم را خداوند رضا نامید چون ، خداوند او را پسندید و اهل آسمان، رسول خدا و ائمه در زمین از او خوشنود بودند.” گفتم:” مگر بقیه …

ادامه نوشته »

داستان عابد و امام رضا (ع)

کوهستان بود، امام پیاده شدند از اسب، سیصد نفر هم همراهشان . عابد از غارش امد بیرون. امام را دید، رفت به استقبال آقا جان ! چند سال است برای دیدنتان لحظه شماری می کنم می شود کلبه کوچکم را به قدومتان روشن کنید؟ امام اشاره کردند . همه وارد غار …

ادامه نوشته »

داستان گنجشک و امام رضا (ع)

گنجشک خودش را انداخت روی عبای امام . جیغ می زد و نوکش را تند تند به هم می زد. امام رو کردند به من “عجله کن این چوب را بگیر برو زیر سقف ایوان مار را بکش.” چوب را برداشتم و دویدم. جوجه های گنجشک مانده بودند توی لانه …

ادامه نوشته »

مثل سگ پشیمان است – ضرب المثل ها

مثل سگ پشیمان است – ضرب المثل ها #ضرب_المثل #مثل_سگ_پشیمان_است این مثل به کسانی گفته می‌شود که به خاطر طمعکاری هستی خود را از دست می‌دهند. روزی روزگاری، سگ تنبل و بیکاری در دهی زندگی می‌کرد. این سگ بیکار همیشه گرسنه بود و هیچ وقت یک وعده‌ی سیر غذا نمی‌خورد، …

ادامه نوشته »

ماجرای خواب عجیب ابوسعید ابوالخیر

ماجرای خواب عجیب ابوسعید ابوالخیر ابوسعید ابوالخیر شبی در عالم رویا نفس خود را دید بی نهایت فربه! به نفس گفت: ای نفس! من تو را این همه ریاضت دادم و سختی چشاندم، پس چگونه تو همچنان چاق و فربه مانده‌ای!؟ نفس گفت: آری! تو بسیار بر من سخت گرفتی …

ادامه نوشته »

داستان جالب عابد بنی اسرائیل و حیله ی شیطان

داستان جالب عابد بنی اسرائیل و حیله ی شیطان شیطان به مرد عابد گفت از این کار دست بکش در ازای آن من روزی دو دینار به تو خواهم داد و عابد پذیرفت شیطان همواره در همه زمان ها در کمین افراد است تا انها را از راه به در …

ادامه نوشته »

هر کس آنچه در دل دارد می بخشد

روزی ثروتمندی سبدی پر از غذاهای فاسد به فقیری داد. فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته و از قصر بیرون رفت. فقیر همه آنها را دور ریخت و به جایش گلهایی زیبا وقشنگ در سبد گذاشت و بازگردانید. ثروتمند شگفت زده شد و گفت: چرا سبدی که پر از …

ادامه نوشته »