خانه / داستان ها

داستان ها

 اسلام تان مال خودتان ، همه اسلام قبول، ولی ما را از نماز معاف کن

 اسلام تان مال خودتان…   ما و قبیله مان مسلمان می شویم ولی چند تا شرط داریم.»  چند نفری از بزرگان قبیله «ثقیف» با کلی دبدبه و کبکبه پیش پیامبر آمدند. یکی از شرط هاشان این بود که پیامبر، در مورد آنها، بی خیال نماز شود. همه اسلام قبول، ولی ما …

ادامه نوشته »

داستان کاسب و رزق و روزی معین خداوند

 از کاسبی پرسیدند: چگونه در این کوچه پرت و بی عابر کسب روزی میکنی؟! گفت: آن خدایی که فرشته مرگش ،مرا در هر سوراخی که باشم پیدامیکند چگونه فرشته روزیش مرا گم میکند پیامبر صلى الله علیه و آله: هر کس روزى اى دارد که حتما به او خواهد رسید. …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه مراد و شکار شیر

مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستا ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه جالب ” هدیه روز پدر “

در‌ جای جای‌ شهر،‌ ویترین‌ بیشتر مغازه‌ ها‌،‌ نوشته‌ای خاص‌ جلب‌ توجه‌ می‌ کند‌: 《《 هدیه‌ی‌ روز‌ پدر 》》 راستش به‌ فکر‌ پدرم افتادم که‌ چه هدیه‌ ای‌ برایش‌ بخرم‌…؟ اما‌ دیدم‌ پدرم‌ نیاز‌ به‌ هدیه ندارد،‌ پدرم‌ منتظر‌ ترک‌ گناهان‌ من‌ است‌.. ولادت #امام_علی علیه السلام  پدر امت اسلام …

ادامه نوشته »

داستان امام رضا (ع) و مردی که نمیتوانست سخن بگوید

داستان امام رضا (ع) و مردی که نمیتوانست سخن بگوید راهزنان به خیال اینکه تاجری ثروتمند است و جای پولهایش را نشان نمی دهد ، گرفتندش و تا توانستند شکنجه اش دادند. دهانش را پر از برف کرده بودند ساعتها. یکی شان دلش به رحم آمده بود و فراری اش …

ادامه نوشته »

امام رضا (ع) و توصیه به یک مرد سنی مذهب

از مدینه تا خراسان شتربان امام بود. مردی از روستاهای اصفهان. سنی مذهب. به خراسان که رسیدند امام کرایه شان را داد.ر و کرد به امام: “پسرپیامبر!دست خطی بدهید برا ی تبرک با خودم ببرم اصفهان . ”امام برایش نوشتند:”دوست آل محمد باش، هر چند خطاکار باشی. دوستان و شیعیان …

ادامه نوشته »

توصیه امام رضا (ع) به مردان متاهل

رفته بودم دیدن امام، محاسن شان را رنگ کرده بودند، مشکی شده بودو زیبا! گفتم: مبارک باشد. فرمود: همیشه تمیز و آراسته باش مخصوصا برای همسرت. تو دلت می‌خواهد وقتی می روی خانه همسرت را ناآراسته ببینی؟ گفتم: نه یابن رسول الله علی بن موسی فرمود: او هم از تو …

ادامه نوشته »

چرا به امام علی بن موسی ، رضا می گویند ؟

به امام جواد(ع) گفتم:”بعضی ها می گویند مامون به پدرت لقب رضا داد، وقتی به ولایت عهدی راضی شد.” گفت:”دروغ می گویند . پدرم را خداوند رضا نامید چون ، خداوند او را پسندید و اهل آسمان، رسول خدا و ائمه در زمین از او خوشنود بودند.” گفتم:” مگر بقیه …

ادامه نوشته »

داستان عابد و امام رضا (ع)

کوهستان بود، امام پیاده شدند از اسب، سیصد نفر هم همراهشان . عابد از غارش امد بیرون. امام را دید، رفت به استقبال آقا جان ! چند سال است برای دیدنتان لحظه شماری می کنم می شود کلبه کوچکم را به قدومتان روشن کنید؟ امام اشاره کردند . همه وارد غار …

ادامه نوشته »

داستان گنجشک و امام رضا (ع)

گنجشک خودش را انداخت روی عبای امام . جیغ می زد و نوکش را تند تند به هم می زد. امام رو کردند به من “عجله کن این چوب را بگیر برو زیر سقف ایوان مار را بکش.” چوب را برداشتم و دویدم. جوجه های گنجشک مانده بودند توی لانه …

ادامه نوشته »